عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
بازدید : 3659
نویسنده : sonnat2

 

از عبدالله بن وابصه عبسی از پدرش و او از پدربزرگش روایت نموده

که گفت:پیامبر (ص)در اقامت گاه های ما در منی آمد-و ما در این

موقع در جمره اولی که نزدیک مسجد خیف واقع است اقامت داشتیم

او در حالی سوار برشترش آمد که زید بن حارثه پشت سر وی سوار بود

و ما را به سوی اسلام دعوت نمود به خدا سوگنددعوت وی را نپذیرفیم

و در ما آن گاه خیری وجود نداشت وی میگوید: ما ازوی و از دعوتش در 

موسم شنیده بودیم او ما را دعوت کرد ولی ما دعوتش را قبول ننمودیم

در این موسم میسره بن مسروق عبسی نیز با ما همراه بود وی گفت

من به خدا سوگند یاد می کنم که اگر این مرد را تصدیق نماییم و او را به

دیار خود ببریم این عمل نیکویی خواهد بود و من به خدا سوگند یاد می کنم

که دین و کار وی غالب و پیروز خواهد شد و به همه جاها خواهد رسید

قوم در پاسخ  گفتند: ............................................

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب) مشاهده نماید.


تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394
بازدید : 3791
نویسنده : sonnat2

 

از عبدالله بن کعب بن مالک(رض) روایت است که:پیامبر (ص) نزد

بنی حنیفه(1)در اقامتگاه های شان تشریف آورد، و آنها را به سوی

خداوند(جل جلاله) دعوت نمود و خویشتن را به آنها عرضه نمود تا

از وی حمایت کنند..............................

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب)مشاهده نماید.


تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394
بازدید : 3782
نویسنده : sonnat2

 

از محمد بن عبدالرحمن بن حصین روایت است که:پیامبر(ص) نزد

قبیله بنی کلب در جاهای آنها آمد و نزد طایفه ای از آنها موسوم به

بنو عبدالله تشریف برد و آنها را به سوی اسلام فرا خواند دعوت خود

را به آنها عرضه نمود تا از وی حمایت نمایند حتی به ایشان فرمود:

«ای بنی عبدالله........................

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب)مشاهده کنید


تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394
بازدید : 4012
نویسنده : sonnat2

 

همچنین از طریق واقدی روایت نموده که:محمد بن عبدالله بن کثیر

بن صلت از ابن رومان و عبدالله بن ابی بکر و غیر آنها (رض) خبر دادکه

گفتند:پیامبر خدا (ص)نزد کنده در اقا متگاه های آنها در عکاظ تشریف آورد،

و مثل آنها قبیله نرم و حلیم عرب را قبل از آن ملاقات نکرده بود و چون

نرمی آنها و قوت منطق شان را در ارتباط با خود ملاحضه نمود با آنها

شروع به صحبت نموده گفت:(شما را به سوی خداوند واحد و لا شریک

دعوت میکنم و این که از من آن چنان که از نفس های خود حمایت می کنید

حمایت و پشتیبانی نمایید اگر پیروز غالب شوم شما در آن وقت اختیار دارید)

 عموم آنها گفتند:چقدر سخن خوبی است ولی ما آن چه را پدران مان عبادت

می نمودند عبادت میکنیم فرد خردسالی از میان آنها گفت: ای قوم قبل از

این که دیگران این مرد را.....................................

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب)مشاهده نماید.


تاریخ : سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394
بازدید : 4112
نویسنده : sonnat2

 

از عبدالله بن کعب بن مالک(رضی الله عنهما)روایت است که گفت:

پیامبر(ص)مدت سه سال بعد از بعثت خود مخفیانه به سر برد و در

سال چهارم دعوت خود را آشکار نمود. به مدت ده سال در موسوم

های حج دعوت مینمود ، و به دنبال حجاج در اقامت گاه های آنان در

عکاظ مجنه و ذی المجاز(1) رفته آنها را فرا می خواند تا از وی حمایت

نمایند،تا باشد پروردگارش را تبلیغ نماید ، و برای آنها اذعان می نمود که

پاداش این نصرت برای آنها جنت است. اما هیچ کسی رانمی یافت تا وی

را یاری و نصرت نماید، حتی از قبایل و جاهای آنها جداگانه می پرسید

وآنها را دعوت می کرد ، تا این که به بنی عامر بن صعصعه رسید ،اذیت

و آزاری را که از آنها دید از هیچ کس ندیده بود به حدی که او از نزد آنها

بیرون رفته بود ولی با این همه او را از پشت میزدند، تا این که به بنی

محارب بن خصفه رسید در میان آنها پیرمردی را یافت که یک صد و بیست

سال عمر داشت پیامبرخدا(ص) با وی صحبت نمود و او را به اسلام دعوت

نمودو از وی خواست تا از او حمایت نماید، تا پیام رسالت پروردگارش را

تبلیغ نماید. آن پیرمرد پاسخ داد:ای مرد قومت از احوال تو بهتر اگاهند به

خدا قسم کسی که تو را به خانه خود ببرد به این معناست که بدترین

چیزی را از«موسم»با خود برده است. ......................................

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب)مشاهده نماید


تاریخ : دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
بازدید : 4131
نویسنده : sonnat2

 

ابن سعد از ابن عباس(رضی الله عنهما)روایت نموده که گفت: هنگامی

که خداوند(جل جلاله)این آیه را نازل نمود:(وَأَنذِرْ‌ عَشِيرَ‌تَكَ الْأَقْرَ‌بِينَ )(1)

و خویشاوندان نزدیک تر خود را بیم ده

پیامبر خدا(ص)خارج شد تا این که بر کوه مروه بالا رفت و از انجا گفت:«ای

آل فهر»! آن گاه قریش نزد وی آمدند ، ابولهب بن عبدالمطلب گفت:اینها

آل فهراند که نزد تو گرد آمدنده اند بگو چه می گویی؟پیامبر خدا(ص)

صدا زد:«ای آل غالب» به این گفته پیامبر خدا(ص) بنی محارب و بنی حارث

فرزندان فهر آمدند. بعد فرمود:«ای آل کعب بن لوی»آن گاه بنی عامر بن

لوی آمدند سپس گفت:«ای آۀ مره بن کعب»درین اثناءبنی عدی بن کعب

وبنی سهم و بنی جمح بن عمرو بن هصیص بنی کعب بن لوی آمدند بعد

پیامبر(ص)فرمود:«ای آل کلاب بن مره»این بار بنی مخزوم بن یقظله بن مره

و بنی تمیم بن مره آمدند. آن گاه پیامبر(ص)گفت:«ای آل قصی» درین مرتبه

بنی زهره بن کلاب برگشت. سپس فرمود:«ای آل عبد مناف» این بار بنی

عبدالدار بن قصی و بنی اسد بن عبد العزی بن قصی و بنی عبد بن قصی

برگشتند. آن گاه ابولهب گفت: اینها بنی عبد مناف هستند که نزدت حضور دارند

آن چه می خواهی بگو:پیامبر خدا(ص) فرمود:((خداوند مرا مامور نموده

است تا خویشاوندان نزدیک تر خود را بترسانم و شما از میان قریش برای من

نزدیک تر هستید و من از خداوندبرای تان مالک هیچ بهره ای در دنیا و هیچ

نصیبی در آخرت نیستم مگر این ه بگوید:(لا الله الا الله) تا من به آن برای تان

نزد پروردگارتان گواهی دهم و عرب توسط آن برای تان سر نهاد)).

ابو لهب در پاسخ گفت..................................

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب) مشاهده نماید.

 


تاریخ : یکشنبه 06 اردیبهشت 1394
بازدید : 3508
نویسنده : sonnat2

 

ابن سعد(247/3) از ابو عبیده بن محمد بن عمار روایت نموده که گفت

عمار بن یاسر(رضی الله عنهما) فرمود: با صهیب بن سنان در مقابل

درب دار ارقم روبرو شدیم این در حالی بود که پیامبر خدا(ص) در منزل

تشریف داشت ، از وی پرسیدم چه میخواهی؟ گفت:..................

ادامه ماجرا در (ادامه مطلب) مشاهده نماید.


تاریخ : شنبه 05 اردیبهشت 1394
بازدید : 4336
نویسنده : sonnat2

 

طبرانی از اسما بنت ابی بکر(رضی الله عنه) روایت نموده که گفت: هنگام

فتح پیامبر خدا(ص) به ابو قحافه (پدر ابوبکر صدیق(رض)) گفت:اسلام بیاور

تا در امان باشی(1). ازاسما(رضی الله عنه) روایت است که گفت:هنگامی

که پیامبر خدا(ص)وارد مکه شد و پس از حصول اطمینان در مسجد نشست

ابوبکر(رض) ابوقحافه را نزدش آورد.................

برای مشاهده ادامه ماجرا لطفا به(ادامه مطلب) مراجعه فرماید.

 


تاریخ : جمعه 04 اردیبهشت 1394
بازدید : 5207
نویسنده : sonnat2

از ابو عمران روایت است که گفت: عمر (رض) بر راهبی گذشت و در آنجا توقف نمود،

راهب را صدا کردند و به او گفته شد:امیر المومنین امدخ است.

وی بیرون آمد.....................

بقیه  ماجرا را در (ادامه مطلب) مشاهده فرماید.


تاریخ : چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394
بازدید : 4225
نویسنده : sonnat2

از مقداد بن عمر روایت است، که گفت : من (حکم بن کیسان) را اسیر گرفتم

امیر ما خواست تا گردن وی را بزند، من عرض نمودم: وی را بگذار تا با خود نزد

پیامبر(ص) ببریم (امیر مان این درخواست مرا پذیرفت ، و ما او را با خود نگه داشتیم)

تا این که نزد پیامبر خدا(ص) آمدیم. پیامبر (ص) وی را به اسلام دعوت نمود و این کار

به طول کشید. عمر (رض)که دیگر از طول کشیدن دعوت و ایمان نیاوردن وی بی قرار

شده بود گفت:ای پیامبر خدا ، با این مرد چه صحبتی می کنی؟ به خدا سوگند این

مرد تا ابد اسلام نمی اورد، بگذار تا گردنش را بزنم و راهی جایگاهش جهنم گردد........

ادامه ماجرا را در (ادامه مطلب) بخوانید.

 


با سلام لطفا از گذاشتن نظرات تبلیغاتی و غیر مزتبط با مطلب خوداری فرماید که تایید نخواهند شد

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران